سلام.
۱)
می خواهم فراموشت کنم
اما
زخم هایم نمک گیر کنایه هایت شده اند
۲)
سنگینی نگاهش
بار سیمانی نیست
که هر روز به دوش می کشم
۳)
خورشید پشت کوه ها گم می شود
نقاشی های کودکیت یادت هست؟
خورشید
کوه
درخت سیب
دندان هایم دلتنگ سیب سرخی هستند که...
افسوس!
رودخانه ی نقاشی هایت
خاطراتمان را شست...
«اكرم جعفري»
از كودكي به خاطر خورشيد زنده بود
با تك چراغ روشن اميد زنده بود
تاتي كنان به پنجره ها دست مي كشيد
با چشم بسته كوچه ي بن بست مي كشيد
شايد هزار بار خدا را كشيده بود
او ديده بود آن چه كه آدم نديده بود
از كودكي بزرگ ترين بي قرار بود
او معني هميشگي انتظار بود
باز از مزار ثانيه ها شعر مي سرود
آتش به جان سرد و يخش شعله مي گشود
حتي غريبه بود برايش بهار هم
دشنام داده بود به او روزگار هم
از صبح انتظار بهاري شدن نداشت
او چشمه بود ؛ حسرت جاري شدن نداشت
پلك جهان به روي هم افتاد و خواب رفت
ماندن محال بود؛ زمان پر شتاب رفت
ديگر براي زنده شدن فرصتي نماند
با چشم هاي يخ زده اش قصه اي نخواند
خوابيد زير خاك سياهي كه مي شناخت
آتش درون سينه ي اندوه مي گداخت
«نرگس شكوهي نيا»