سلام.
و یک غزل مثنوی سرزده:
دارد به اوج حادثه نزديک مي شود
در امتداد عشق تو تاريک مي شود
تنهاترين کسي که برايش غزل شدي
در روح زخم خورده ی خاليش حل شدي
آه، اي غريبه، صبر کن اين بار، صبر کن!
زيبا! بيا و خاطره را نبش قبر کن!
يک بار هم شده ست از اينجا عبور کن
تقويم چشمهاي ترش را مرور کن
بگذار حس کند همه ی بودنش تو را
اين چند روز مانده به فرسودنش تو را...
بگذار اشتباه تو را عاشقي کند
اين آخرين نگاه تو را عاشقي کند
يک روز آسمان دل آبيت شود
يک شب دليل مبهم بي تابيت شود
***
يک عمر پر کشيده به عشق هواي تو
عمري دويده است دلش پا به پاي تو
هرگز نخواستي که اسيرش شوي، ولي
سلول انفرادي قلبش براي تو
تقدير شوم خط خطي اش را ورق بزن
اعجاز مي کند به خدا دستهاي تو
بگذاربال و پر بزند،زندگي کند
بگذار تا نفس بكشد در هواي تو
بگذار تار و پود تو را عاشقي کند
هر ذره ی وجود تو راعاشقي کند
تنهاترين کسي که برايت غزل نشد
تنها کسي که در دل آبيت حل نشد
تنهاترين کلاغ که هر قدر پرکشيد
در آسمان تو به کبوتر بدل نشد
***
دارم به اوج حادثه نزديک مي شوم
در امتداد عشق تو تاريک مي شوم
آبان ۱۳۸۴