سلام.
چندقطره از زمزمه های خاک خورده م:
هرچند...
یک حس ناشناخته ، من ، بغض ، این غزل
حسی شبیه بارش آبی ترین غزل
حسی که رنگ غربت حوا و آدم است
حسی درست رنگ ردیف همین غزل
**
باران می آمد وتو که آغاز می شدی
تقدیم چشم های تو شد اولین غزل
این روز ها که پر زده ای باز... باز...باز...
مأوای این کبوتر بی سرزمین غزل...
برگرد! بی حضور تو انگار گم شده ست
بین هزار بیت پر از نقطه چین غزل
**
من مانده ام و حسرت دیرینه ای که...نه...
آبان۱۳۸۳
...حالا
نه من به زندگی نیازمندم
نه او به من...
**
تمام کاغذهایم مال تو!
تیر1385