|
خالی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش خالی ام چون آسمان یخ زده بی اخترانش خلق ، بی جان ، شهر گورستان و ما در غار پنهان یأس و تنهایی و من ، مانند لوط و دخترانش پاره پاره مغربم. با من نه خورشیدی ، نه صبحی نیمی از آفاقم اما ، نیمه ی بی خاورانش سرزمین مرگم اینک برکه هایش دیدگانم واین دل توفانی ام ، دریای خون بی کرانش پیش چشمم شهر را بر سر سیه چادر کشیده روسرس های عزا از داغدیده مادرانش عیب از آنان نیست من دلمرده ام کز هیچ سویی در نمی گیرد مرا افسون شهر و دلبرانش جنگ جویی خسته ام . بعد از نبردی نابرابر پیش رویش پشته ای از کشته ی همسنگرانش دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش + نوشته شده در نوزدهم بهمن 1386 13:18 توسط محدثه خسروی
|