|
ظهر مادرم برنج و همیشه پخته است و من میل به آش به ندرت دارم عصر پنجره مان تکراری باز می شود و خنده ی پدر بزرگ روی ایوان مکرر است و خواهرم بازی همیشگی اش را تاب می آورد شب دست های پدر مثل همیشه خسته است و شیر خانه مان خواب سراب می بیند کاش فردا نشود که با کیفی از بی حوصلگی در مدرسه مجدد شوم «مهشید تمنایی» + نوشته شده در یازدهم اسفند 1385 7:24 توسط محدثه خسروی |
|