|
همیشه سلام. ابیات آخری که نوشته م فقط برای این که فکر کنم هنوز هم می تونم بنویسم :
جاری شد و از آسمان ها بر زمین افتاد روزی که بر پیشانی تقدیر چین افتاد گاهی شرنگی کهنه شد در مویرگ هایم گاهی شبیه شیر پیری در کمین افتاد بر هر درخت خیزران رخت عصا پوشاند تا هر عصا ماری شد و در آستین افتاد تا روزهایم تا ابد خاکستری باشد ، آتش شد و در خرمن کفر و یقین افتاد وقتی که اصلی نیست ، اسبی هم نخواهد ماند این دل سواری مرده بود و پای زین افتاد ** نفرین اگر عشق است این ؛ نفرین به سیبی که از دست های مادرم – حوا- زمین افتاد ... بهمن ۱۳۸۶
+ نوشته شده در سی ام بهمن 1386 14:44 توسط محدثه خسروی |
خالی ام چون باغ بودا ، خالی از نیلوفرانش خالی ام چون آسمان یخ زده بی اخترانش خلق ، بی جان ، شهر گورستان و ما در غار پنهان یأس و تنهایی و من ، مانند لوط و دخترانش پاره پاره مغربم. با من نه خورشیدی ، نه صبحی نیمی از آفاقم اما ، نیمه ی بی خاورانش سرزمین مرگم اینک برکه هایش دیدگانم واین دل توفانی ام ، دریای خون بی کرانش پیش چشمم شهر را بر سر سیه چادر کشیده روسرس های عزا از داغدیده مادرانش عیب از آنان نیست من دلمرده ام کز هیچ سویی در نمی گیرد مرا افسون شهر و دلبرانش جنگ جویی خسته ام . بعد از نبردی نابرابر پیش رویش پشته ای از کشته ی همسنگرانش دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش + نوشته شده در نوزدهم بهمن 1386 13:18 توسط محدثه خسروی
|