|
به رسم همیشه سلام. این بار با یه دلنوشته در خدمتتونم که شاید نشه بهش گفت شعر. خودم به چشم « نمایشنامه ای در چهار پرده » نگاهش می کنم. منتظر حرف ها و نقد های ارزشمندتون هستم. فسیل می شوی و هیچ کس نمی فهمد تمام دلخوشی چند روزه ات دریاست 1) زمین که صفحه ای از سرنوشت دنیا شد، شب از غم نرسیدن به چشمه ی خورشید نشست گوشه ای و تاهمیشه تنها شد 2) و عشق آمد و لبخند زد ولی نم نم به پلک های عبوسش رسید و دریا شد رسید و دریا شد ، بی خیال ماهی ها به رقص آمد و موجی عظیم برپا شد هزار ماهی کوچک به ساحل افتادند... 3) و این تویی که مرا هم به خاک خواهی داد که موج حادثه هرگز خبر نخواهد کرد وسرنوشت من این است ، خوب می دانم که وردهای پری ها اثر نخواهد کرد که دوستم دا... حس می کنم تنم سرد است و گیج می رود از تشنگی سرم ، دریا ! بگیر دست مرا ! موج دیگری هم هست هنوز... صبر بکن حرف آخرم...دریا! و این منم که کنارت نفس نفس نـ... نه... 4) و مرگ شب ، رقص خیس روز ، ماهی ها هنوز ساحل سنگی ، هنوز ماهی هــا... مرداد۱۳۸۶ + نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1386 7:10 توسط محدثه خسروی |
|