|
به رسم همیشه ها و دوباره ها سلام. سه غزل از یه شاعر خوب فرخ شهری : ۱) تا رها کرد به سر روسری تور ، عسل ریخت در آینه ی شعر نشابور عسل چشم هایش که تعابیر بهشت اند انگار که خدا ریخته در چشمه ای از نور عسل ** روی هر گل که دلش خواسته را بوسیده این همه عاشقی آموخت به زنبور ، عسل ** مردی از حنجره اش تلخ ترین غم جاری ست و صدا می زند از فاصله ای دور : عسل ... ! ۲) از کوچه های این شب بن بست می روم تا چشم های منتظری هست ، می روم بانوی ماه ، مشرقی کهکشان به دوش ! وقتی که آسمان به تو پیوست می روم از چشم های روشنت انگور می چکد پلکی اگر به هم بزنی ، مست می روم آنقدر عاشقم که تصور نمی کنی با یک نگاه ساده ات از دست می روم آهوی کوچکم ، غزل چشم نقره ای ! وقتی که ماه پنجره را بست می روم « یک دست جام باده و یک دست زلف یار » همراه دست هایی از این دست می روم ۳) اگرچه شاعرم و مثل قبل بی پروا هنوز نابلدم از تو شعر گفتن را چگونه هر غزل از شمس پرده بردارد کسی که نیست در اندازه های مولانا ؟ ** تو را به نیمه ی اردیبهشت می خواند کسی به هیأت خورشید از فراسوها تو شاعرانه ترین انتخاب من هستی چگونه بسپرمت دست دیگری ؟ اما ... شب است و آینه ها شاعرانه می خوانند حریر روسری ات را به شب بکش یلدا ! منم که هر غزلم موج موج دلتنگی ست « شبیه یک پری دور مانده از دریا » * چه انتظاری از این شعرگریه ها داری که انتظار مرا برده از خودم بالا ؟ تویی که « می روی » و باز هم نمی گردی و من که تا به ابد می سپارمت به خدا *مهدی زارعی «پریسا جعفری » + نوشته شده در هشتم مرداد 1386 6:20 توسط محدثه خسروی |
|