|
به رسم همیشه سلام. دو شعر از یک شاعر واقعی:
۱) دلم برای خودم می سوزد که نیست پولی در جیب های متروکه ام تا برای کودکی هایم عروسک بخرم و برای گرسنگی گنجشک های باغچه مان گندم آه...که در کوچه باغ های شهر سیبی برای نوازش انگشتان گر گرفته ام نیست و فوج کلاغ ها آری به خانه هاشان می رسند که هیچ وقت مادربزرگ قصه نداشت که گوش هایم از حسرت شنیدن سوخت و «من سردم است» و با تمام پنجره های بی خورشید قهرم و ساعت دیواری که انجماد مرا دور می زند.
۲) در گلویم بنشین!بغض مرا دار بزن آسمانی شدنم را همه جا جار بزن دف زنان ، رقص کنان در بر من آمده ای شاپرک!چرخ بزن،چرخ غزل وار بزن سینه از داغ تو پر سوز و گداز است عزیز در کنارم بنشین،سوز مرا تار بزن از تو من در عجبم شاه پری،عشوه گري فال حافظ تو به نام من اين بار بزن خسته شد دل كه ز بس منتظرت ماند و نخفت در فغانش، دل من! فرياد زنهار بزن «مهشيد تمنايي»
+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1385 20:0 توسط محدثه خسروی |
|