|
این بار خاطره گونه ای از یک دوست که فضاش و خیلی دوست دارم.(البته این داستان اولین تجربه ی نویسنده ش در این زمینه ست) و ترانه اي از يه دوست ديگه : زل می زنم به صفحه ی ساعت وثانیه ها را می شمارم.هیچ وقت به آن ها نمی رسم...این ثانیه های لعنتی همیشه از من جلوتر بوده اند،اما آن روزــ يادت هست كدامين چندشنبه ي كبود را مي گويم؟ــ تو از عقربك هاي ساعت جلو زدي و من ماندم و اين ثانيه هاي لعنتي. به بيرون نگاهي مي اندازم...مورچه اي دانه اي گندم را سرسختانه به دوش مي كشد؛ دانه مي افتد ،اما او باز تلاش مي كند؛مي ستيزد و ...فكر مي كنم كداممان خوشبخت تريم، من يا مورچه؟ سرم را بر مي گردانم؛نگاهم به صفحه ي ساعت گره مي خورد، از خودم بدم مي آيد. ** ديروز پيراهن آبيم را پوشيدم و با يك بغل خيال نازك در انتظار آمدنت نشستم. شب سلانه سلانه به خانه آمد، به پذيرايي و به اتاق خلوتي كه از ياد تو مست شده بود؛پاشدم و خالي از هر خيالي ، پيراهنم را عوض كردم. ** اين همه سنگ كجا بوده «كوه ها يعني مارا مي بخشند؟» ــ حرف تو در گوشم زنگ مي زند ــ مي گويم كاش من كوه بودم و حالا به جاي اين تكه سنگ خوشبخت...نگاهم روي تكه سنگ مي لغزد؛مورچه اي دارد سرسختانه بار گندمي را به دوش مي كشد ، مي ستيزد و...چه قدر اين صحنه آشناست ؛ سرم گيج مي رود... ** رخوتي خاكستري مرا مي جود. پلك هايم سنگين اند.دلم مي خواهد دست هاي تو اين جا بودند تا در سايه ي امن آن ها ، چشم هايم به حيات گشوده مي شد...چشم هايم را به زحمت باز مي كنم.نگاه هايم پرسه زنان تو را مي جويند؛ ناگهان پنجره به هم مي خورد.بغضم مي تركد؛ چشم هايم را مي بندم. ** صبح با صداي گنجشكي آواره بيدار شدم. صدايش حزني آشنا داشت.نيرويي غريب در من پديد آمد.بلند شدم.يك مشت گندم آوردم.خم شدم تا دانه هاي گندم را براي گنجشك تنها مانده بپاشم؛ چشمم افتاد به مورچه اي كه داشت سرسختانه بار گندمي را به دوش مي كشيد؛ بي اراده كنار باغچه فرو نشستم و تكيه دادم به ديوار سنگي؛ شانه هاي من، تكيده تر از تحمل اين بارند. كاش تو اين جا بودي... ** حسي كودكانه، از بامداد مرا قلقلك مي داد؛ رفتم تا آينه...كسي در آن نبود؛هول هول با سر آستينم پاك كردمش. زني با نگاهي تبدار به من خيره شده بود.خنديدم؛ زن هم خنديد. بي اراده دويدم و خود را در قاب پنجره رها كردم.به حياط سلام دادم.گنجشك با ايماني تپنده نگاهم كرد . مغناطيسي غريب مرا از خويش مي راند و من، هر لحظه به تو نزديك تر مي شدم، نزديك تر. آمدم تا تو...بي اراده گريستم. با چشم هاي خيسم زل زدم به قابي كه تو را بغل كرده بود.لبخند زدي ؛ همان حس كودكانه ي سرشار قلقلكم داد. با سرانگشت هاي تب دارم ، جريان گلاب را روي تكه سنگ سپيد دنبال كردم.آن طرف تر مورچه اي داشت سرسختانه بار گندمي را به دوش مي كشيد؛ فكر مي كنم كه كداممان خوشبخت تريم ؟ من يا...چشم هاي تو به من جسارت مي بخشند.از ته دل مي خندم؛ تمام گورستان به من خيره مي شوند...اين سو گنجشكي تنها مانده ، آواز تردش را در هوا مي پراكند.پا مي شوم و خيال شيشه اي ات را شادمانه مي بوسم. ۱۳۸۵/۴/۱۴ «فریبا شمس کیا» مهربون لحظه های غربتم ! پر غرور و عاشقم با یاد تــو پشت پنجره نشستم تا بياد به سراغم خنده هاي شاد تو آسمون تو اين هواي باروني داره كم كم بي قراري مي كنه نم نم اشكام رو شيشه مي چكه خاطراتم و بهاري مي كنه باغچه مون و پر مريم مي كنم وقتي مهمونم شدي از راه دور آشتي كن با هر چي مهربونيه آشتي كن با اين دل پاك و صبور تا بگيره رنگ شادي چشم تو مهربونم! مي خونم هر شب دعا همسفر شو با همه پرنده ها با كبوتراي بي نشون بيا. «مریم تیکنی» + نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1385 22:47 توسط محدثه خسروی |
سلام.
سه شعر از يك شاعر با ذوق اصفهاني: ۱) كه بود آن كه غريبانه خوانــــد نـــــــــــام تورا ؟ به پاي قافيه هايم كشــــــــــــــــــاند نام تورا ؟ كسي كه شاعر غمگين شعرهاي من است، به روي قافيـــــــه هايم نشـــــاند نــــــــام تورا ۲) دستان گرمـــم تا ابد تــــن پـــــوش دســــــــتانت چشمان خيس و اشـــــك هايم ، ابر و بارانـــــــت من آسمان،پرواز كـــــــــــــن! آغوش من باز است جان مي دهم يك شب به اين پرهاي بي جانــت دل وسعتش اندازه ي درياســــــــت، در دريــــــــا غوغا بـــــــــكن با التـــــــــهاب خشم و طوفانـت! سرچشمه ام، سرچشمه اي از شور عشق تــو بگذار آغازي شــــوم در اوج پـــــــــايــــــــــانــــــت من سايبانت مي شوم، در سايه ام بنــــشـيـن! آرام خواهـد شد تــــن از غــــــم پريــــــشــــانـت وقتي نگاهــــت خيره مي ماند به چشمانـــــــم مستانه مي رقصــــم ميان قــــــــاب چشمانـت حالا كه از عشقت مرا راه گريزي نيســــــــــــت، اي عشــــــــق ! آزادم نكــــــــن از بنـــد زندانـت ۳) چقــــــدر فاصله باشــد ميان ما ؟ بـرگــــرد! كه انتظار كشيدن ز عشق ســــــــيرم كـرد تو وسعت همه ي شعر هاي من هستــي تويي كه گم شده در خاطرات من، اي مرد دلي كه با تو غزل مي سرود، بعد از تــــــو به روي دوش گرفته ست كولــــه اي از درد به جز خيال تو راهي براي ماندن نيســــت چقدر فاصلـه باشد ميان ما ؟ برگـــــــــرد ! «نفيسه باقري» + نوشته شده در یکم مرداد 1385 8:1 توسط محدثه خسروی |
|