|
سلام. چندقطره از زمزمه های خاک خورده م: هرچند... یک حس ناشناخته ، من ، بغض ، این غزل حسی شبیه بارش آبی ترین غزل حسی که رنگ غربت حوا و آدم است حسی درست رنگ ردیف همین غزل ** باران می آمد وتو که آغاز می شدی تقدیم چشم های تو شد اولین غزل این روز ها که پر زده ای باز... باز...باز... مأوای این کبوتر بی سرزمین غزل... برگرد! بی حضور تو انگار گم شده ست بین هزار بیت پر از نقطه چین غزل ** من مانده ام و حسرت دیرینه ای که...نه... آبان۱۳۸۳ ...حالا نه من به زندگی نیازمندم نه او به من... ** تمام کاغذهایم مال تو! تیر1385
+ نوشته شده در هجدهم تیر 1385 13:4 توسط محدثه خسروی |
دوباره سلام: ۱) دستان پدرم همیشه سفره های همیشه خالی از نان است. هرچند مزرعه مزرعه مترسک کاشته باشند دانه دانه گندم ۲) پر دارم اما فکر من با آسمــــــــــــان نیست یا من پرســـتو نیســتم یا آسمــــان نیست از هر که می پرسم مگر امکان این هسـت می گوید آری،عاشقان را آسمان نيــــست ديگــر دلـــم از اين غزل هـــا هـــم گرفــــته پرواز كــــــن!پرواز كــن تا آســـمان نــيست اصــــلا"بمان! دنيــــا قفــــس افتاده بــــردار تنها بــــراي ديــــدن ما آســـــمان نيســـت وقتي يقين دارم كه چشمت آسمان است و خوب مي دانم كه فردا آسمان نيســــت، شـــــك مـــي كــــنم بايد پرســـتو بود يا نه ديگر پرستو نيستم تا آســـمان نيـــســــت «زهرا رحيمي» چندي ست چشمانت در اين حوالي مي چرند چگونه بفهمم چوپان نگاهت راست مي گويد؟! «الهام حاج هاشمي» پيروز باشيد. + نوشته شده در ششم تیر 1385 18:13 توسط محدثه خسروی |
|